
برايت شمع هايي روشن كرده ام،
كه تو را تا رستاخيزت بسوزند.
از ابتدا مي دانستم،
در ذهن قفس
چيزي جز پرنده نخواهد مرد.
مي گقتي:
« همه چيز تو را برايم نقاشي مي كند.»
مي گفتي:
« از در و ديوار تويي كه مي باري!»
پس كجا جا ماند
آن همه
هميشه دير مي رسيدم،
در را نبسه
كوچه را
بيدار مي كردم.
كنار شمعداني هاي باغ براي آمدنت
دعا مي كردم و
دست آخر
باد در ها را به هم مي كوبيد.
حالا سالي مي شود كه
مي خواهي فكر كني
مرده ام،
اما
شمع هاي من چيز ديگري مي گويند،
چيز ديگري...
كه تو را تا رستاخيزت بسوزند.
از ابتدا مي دانستم،
در ذهن قفس
چيزي جز پرنده نخواهد مرد.
مي گقتي:
« همه چيز تو را برايم نقاشي مي كند.»
مي گفتي:
« از در و ديوار تويي كه مي باري!»
پس كجا جا ماند
آن همه
هميشه دير مي رسيدم،
در را نبسه
كوچه را
بيدار مي كردم.
كنار شمعداني هاي باغ براي آمدنت
دعا مي كردم و
دست آخر
باد در ها را به هم مي كوبيد.
حالا سالي مي شود كه
مي خواهي فكر كني
مرده ام،
اما
شمع هاي من چيز ديگري مي گويند،
چيز ديگري...

